Account: (login)

More Channels


Are you the publisher? Claim this channel

Search in 126,205,419 RSS articles:

Channel Description:

سلام , خداحافظ ـ چیزی تازه اگر یافتید بر این دو اضافه کنید

Latest Articles in this Channel:

  • 07/09/11--01:06: پسر بی ذوق پادشاه (chan 2807232)

  •  

     

     

    یکی بود هیچکی نبود

    آورده‌اند که روزی روزگاری در آن ایام قدیم پسر پادشاه ولایت غربت مریض شد و در بستر افتاد. پادشاه گفت جارچیان در تمامی ولایات جار بزنند که اگر حکیمی بتواند درد پسرش را علاج کند، به اندازه‌ی وزنش به او طلا و نقره می‌دهیم.

    همه‌ی طبیبان از اطراف و اکناف آمدند به ولایت غربت؛ ولی هیچ کس نتوانست درد و مرض پسر پادشاه را بفهمد. دیگر همه از علاج پسر پادشاه ناامید شده بودند که یک روز درویشی آمد به قصر پادشاه و گفت که من درد پسر پادشاه را علاج می‌کنم.

    او را بردند بالای سر بیمار. درویش دستش را به نبض پسر پادشاه گرفت و بنا کرد به نام بردن تمامی ولایات دنیا. وقتی رسید به نام ولایت جابلقا، دید که نبض پسر پادشاه بنا کرد به تند زدن. شصتش خبردار شد که پسر پادشاه عاشق دختری در ولایت جابلقا شده.

    درویش گفت: «بروید یک کسی را بیاورید که با تمامی کوچه پس کوچه‌های ولایت جابلقا آشنا باشد.» آوردند. درویش به او گفت: «وقتی من نبض پسر پادشاه را می‌گیرم، تو تک به تک و شمرده، نام تمام کوچه‌ها و خیابان‌های ولایت جابلقا را ببر.» درویش نبض را گفت و آن بنده‌ی خدا شروع کرد به نام بردن از کوچه‌ها و محله‌های ولایت جابلقا. وقتی رسید به نام کوچه‌ی «چهل دختران» نبض پسر پادشاه بنا کرد به تند زدن.

    درویش گفت: «حالا یک نفر را بیاورید که همه‌ی اهالی این کوچه را از کوچک و بزرگ بشناسد.» آوردند. درویش به او گفت: «من وقتی نبض پسر پدشاه را می‌گیرم تو نام تک تک اهالی را بگو.» طرف قبول کرد و نام صاحبان خانه‌ها را تک به تک گفت. وقتی رسید به نام «ملک‌التجار» قلب پسر پادشاه بنا کرد به تند زدن.

    درویش گفت: «همین جا توقف کن. حالا از این به بعد شمرده و آرام، نام و مشخصات اهل خانه را بگو.»

    (توضیح : نظر به اهمیت موضوع، و از آنجا که اهمیت مساله کمتر از مساله محاکمه شهردار تهران نیست، در این قسمت متن کامل سخنان مرد که اهل خانه را معرفی می‌کند و همچنین کیفیت ضربان قلب پسر پادشاه، عینا جهت درج در تاریخ، ثبت می‌شود!)

    مرد: خود ملک‌التجار که هشت دهنه مغازه در بازار دارد.
    ضربان قلب پسر پادشاه: تلپ... تلپ...

    مرد: عالیه خانم همسر ملک‌التجار صبیه‌ی حاج میزابوالقاسم غربتی (منظور اهل ولایت غربت است ـ توضیح مترجم!)
    - تلپ... تلپ...

    - اشرف‌السلطنه والده‌ی ملک‌التجار، نود و هشت ساله...
    - زق... زوق...

    - زیور خانم، دختر بزرگ ملک‌التجار که سال پیش عروسی کرده و حالیه دو بچه (دوقلو) دارد...
    - تلپ... تلپ...

    - اقدس خانم، دختر دوم که در فرانسه درس خوانده و ادو کلن بیوتی فول به خود می‌زند...
    - تلپ... تلپ...

    اعظم خانم دختر سوم که چشمان آهویی دارد و پسر عموی بنده به خواستگاری‌اش رفت و او را کتک زدند...
    - تلپ... تلپ...

    - مریم خانم دختر چهارم، در کوچه به او ماریا می‌گویند و هزار تا (با احتساب خود بنده‌ی حقیر هزار و یک) خاطرخواه دارد...
    - تلپ... تلپ...

    - آتوساخانم، دختر پنجم که ماشین اپل کورسا دارد و با دوستانش هات‌شکلات و پیتزا دربه در می‌خورد...
    - تلپ... تلپ...

    - ناتاشا خانم، دختر ششم که کاکلش را بیرون می‌گذارد و لاک سیاه می‌زند و کتیرا و «لئوناردو دی کاپریو» و غیره...
    - تلپ... تلپ...

    - مارگریتا خانم دختر هفتم که هجده سال دارد و در هفت اقلیم عالم کسی به زیبایی او نیست...
    - تلپ... تلپ...

    - دیگر کسی باقی نماند... آهان راستی یادم آمد اینها توی خانه‌شان یک سگ پاکوتاه پشمالوی انگلیسی شناسنامه‌دار هم دارند که...
    - تالاپ... تولوپ...!
    درویش: که چی؟
    مرد: که هر روز یکی‌شان بغلش می‌کند و دور ولایت می‌گرداند و پزش را می‌دهد...
    - شاتالاپ... شوتولوپ...!

    باری به درخواست درویش و فرمان پادشاه یک هیات ویژه‌ای از ولایت غربت رفتند به ولایت جابلقا و سگ را خریدند و آوردند. پسر پادشاه هم که سگ را دید، حالش خوب شد .

    نتیجه:

    ما از این داستان نتیجه می‌گیریم که بعضی از پسران پادشاهان خیلی بی‌ذوقند!


  • 07/17/11--21:21: منت خدای را عز و جل (chan 2807232)

  •  

     

    اقدس خانم گلستان سعدی را گشود و گفت: مگر ما چه کم از اهل مطالعه داریم مگر؟

     هنوز چند خطی نخوانده بود که رژ لب مدادی صورتی رنگش را از کیفش درآورد و زیر این قطعه خطی درشت کشید که می فرماید:

     چون فرو می رود ممدِ حيات است و چون بر می آيد مفرّح ذات

    شيخ بی خبر از همه جا گوشه ی اتاق نفس می كشيد كه در آن دو نعمت است.

     

     


  • 07/26/11--18:14: حکایت خر و تی تاب (chan 2807232)

  •  

     

    یکی بود، هیچکی نبود

    روزی روزگاری یک پادشاه رعیت‌پروری در ولایت غربت حکومت می‌کرد که در دوره‌ی پادشاهی‌اش گرگ و آهو و باز در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی می‌کردند.

    از قضای روزگار یک اوضاع بدی از برای ولایت غربت پیش آمد، واز آن به بعد حال و روز مردم روز به روز بدتر شد، تا جایی که مردم جمع شدند و آمدند دم قصر و شروع کردند به داد و هوار که: « ای پادشاه! بیا بیرون و وضع ما را خوب کن.»

    پادشاه گفت: «ای مردم، این مملکت وزیر رسیدگی دارد. بروید سر وقت او و بگویید وضع شما را خوب کند.»

    مردم کاسه کوزه‌شان را جمع کردند و رفتند دم وزارتخانه‌ی رسیدگی.

     وزیر رسیدگی آمد روی بالکن وزارتخانه و گفت: «ای مردم چه‌تان شده؟»

     مردم گفتند: « هیچی. آمده‌ایم که وضعمان را خوب کنی.»

    وزیر رسیدگی گفت: «آخر با این همه مسایل و مشکلاتی که توی مملکت هست، من چطور وضع شما را خوب کنم؟ »
    مردم گفتند : « ما این حرف ها حالی‌مان نمی‌شود. یا وضع ما را خوب کن یا می‌دهیم مجلس استیضاحت کند.»

    وزیر دید که ای دل غافل! این مردم زبان آدمیزاد سرشان نمی شود. این شد که گفت: «باشد. وضعتان را خوب می‌کنم. ولی هفت شبانه روز به من مهلت بدهید.»

    مردم گفتند: «باشد ولی فرجه‌ات همین هفت شبانه روز است. استمهال هم بی‌استمهال!»
    بعد هم راهشان را کشیدند و رفتند پی کار و زندگی‌شان. وزیر از آن روز دیگر از خواب و خوراک افتاد. هی پیش خودش فکر می‌کرد که چه بکند و چه نکند و دایم توی راهروهای وزارتخانه راه می‌رفت و موهایش را چنگ می‌زد.

    بالاخره شب هفتم رسید. وزیر که فکرش به جایی قد نداده بود، یکدفعه به خاطرش آمد که بهتر است بنشیند یک جلسه‌ی مشورتی تشکیل بدهد. این شد که تمام مشاورانش را جمع کرد و از آنها خواست که برای حل این مشکل چاره‌ای بیندیشند.

    یکی از مشاوران گفت: «قربان، به نظرم بهترین راه این است که وضع مردم را خوب بفر مایید.»
    وزیر گفت: «چطور؟»
    مشاور گفت: «شما وزیرید، بنده از کجا بدانم؟»

    مشاور دیگر گفت: «قربان یک درخت نظرکرده‌ای حوالی ولایت جابلقا هست. به نظرم یکی را بفرستیم همین شبانه برود به آن درخت دخیل ببندد.»

    مشاور دیگر گفت: «توی همین ولایت خودمان یک درویشی هست که اگر یک وردی بخواند و فوت کند، همه مملکت گلستان می‌شود. »
    وزیر گفت: «حالا این درویش کجاست ؟»
    مشاور گفت: «قربان توی یک خرابه‌ای است و روزها می‌رود در شهر. گدایی می‌کند.»

    وزیر گفت: «آن ورد را برای خودش می‌خواند که کارش به گدایی نکشد.»

    مشاور دیگر گفت: «وام از بانک جهانی بگیریم.»

    مشاور دیگر گفت: «چرا دست پیش اجنبی دراز کنیم؟ اصلا برویم قلک بچه‌های‌مان را بشکنیم!»

    خلاصه ، این قدر از این حرف ها زدند که وزیر از خیر مشورت با آنها گذشت و گفت بروند به خانه‌هاشان.

    آخر شب وزیر رسیدگی دیوان حافظ را باز کرد و فالی گرفت. این بیت آمد:


    «گفته بودی که شوم مست و دو بوست بدهم
    وعده از حد بشد و ما نه دو دیدیم و نه یک»

    یک دفعه فکری به خاطر وزیر رسید . شب را راحت خوابید و صبح اول صبح به کارگران وزارتخانه گفت بروند روی بالکن وزارتخانه چند تا بلندگو کار بگذارند و خودش توی اتاق کارش میکروفن به دست نشست.

    حوالی ظهر ماموران آمدند و گفتند: «قربان! مردم آمده‌اند دم در وزارتخانه و می‌گویند به وزیر بگویید بیاید بیرون وضع ما را خوب کند.»
    وزیر از پشت میکروفن به مردم گفت: «ای مردم! ببخشید که دستم بند است و نمی‌توانم بیایم روی بالکن. من از همان هفت روز پیش تا حالا دارم فرمان‌هایی صادر می‌کنم که از همین امروز به موقع اجرا گذاشته می‌شود و مهر کردن این فرمان‌ها نهایتا تا نیم ساعت دیگر تمام می‌شود. برای اینکه بدانید چه وضعیتی در انتظار شماست، فقط چند تا از فرمان‌ها را برایتان می‌خوانم.

    اول اینکه دستور داده‌ام که از امروز هیچکس در این مملکت کار نکند. صبح به صبح از طرف وزارت رسیدگی ماموران می‌آیند در خانه‌هایتان و به هر خانواده، صد هزار سکه تحویل می‌دهند. وای به حال کسی که این سکه‌ها را قبول نکند. او را می‌آوریم در میدان شهر فلک می‌کنیم»

    یک دفعه صدای سوت و کف زدن مردم بلند شد؛ به طوری که از صدای هلهلهه و شادی‌شان وزارتخانه به لرزه درآمد.

    وقتی صداها قطع شد، وزیر ادامه داد: «حکم دیگر این است که از امروز هر کس پیاده در خیابان‌های این ولایت راه برود، موی سرش را می‌تراشیم و وارونه سوار خرش می‌کنیم و دور شهر می‌چرخانیم. چرا که دستور داده‌ام به تعداد افراد خانواده به آنها خودرو تحویل شود.»

    دوباره صدای سوت و هلهله‌ی مردم بلند شد. منتها قدری کمتر از بار اول. وزیر ادامه داد: «روشن کردن چراغ خوراک‌پزی تا اطلاع ثانوی ممنوع است. ماموران ویژه ‌ی ما در چهار نوبت می‌آیند در خانه‌ی شما و صبحانه، ناهار، عصرانه و شام می‌دهند.»

    صدای سوت و کف زدن مردم باز هم بلند شد. منتها نه به اندازه‌ی دفعه‌ی دوم.

    وزیر گفت: «همه‌ی شما مجبورید به دستور ما و هزینه‌ی ما، ماهی پانزده روز به مسافرت تفریحی بروید. هر کس از گرفتن هزینه‌ی دولتی خودداری کند، او را مجبور می‌کنیم که شش ماه به خرج ما به سفر دور دنیا برود.»

    باز هم صدای سوت و هلهله بلند شد، ولی این دفعه خیلی خیلی کمتر.

    وزیر گفت: «همه‌ی دخترها و پسرهای بالاتر از 17 سال باید تا آخر همین هفته به خرج ما ازدواج کنند. اگر پسری ازدواج نکند. مجبورش می کنیم دو تا زن بگیرد.»

    دیگر صدای سوت و کف زدنی نیامد. وزیر رسیدگی که دلواپس شده بود، پاورچین پاورچین آمد روی بالکن تا ببیند چرا مردم دیگر تشویق نمی‌کنند؟!

    وقتی چشمش افتاد به پایین، دید ای دل غافل! همه‌ی مردم گله به گله روی زمین دمر شده‌اند. از مامور پرسید: «اینها چه‌شان شده؟»

    مامور گفت: «قربان از همان اول که شما شروع کردید به وعده دادن، این بیچاره‌ها گروه گروه از خوشحالی دق کردند و هلاک شدند. به همین خاطر دیگر کسی نمانده که شما را تشویق کند.»

    وزیر هم وقتی دید که دیگر کسی نمانده تا برایش شاخ و شانه بکشد، از خوشحالی دق کرد و مرد.

     

     

    نتیجه:

    ما از این داستان نتیجه می‌گیریم که ماها خیلی پوستمان کلفت شده که با شنیدن این همه وعده های خوب، از خوشحالی دق نمی‌کنیم!

     

     

     

     


  • 08/11/11--04:33: دل نامهربان (chan 2807232)

  •  

     

    باز دل نامهربانی می کند
    یاد ایام جوانی می کند
    تا که شیدایم نماید ، دزدکی
    با دو چشمانم تبانی می کند
    گوییا باور ندارد پیری ام
    کین چنین جفتک پرانی می کند

    باز می لرزد زتیر یک نگاه
    می کشد در کوچه های سینه آه
    بی اراده می روم دنبال او
    گرچه می دانم که باشد کوره راه
    هیچ کس در کوچۀ بن بست نیست
    جز من و دل با دوتا چشم سیاه

    گرچه چشمش باده خمــار بود
    با نگاهش هردلی بیمار بود
    بوی عطرش خوش تر از بوی بهار
    هر گلی زیبا به پیشش خوار بود
    لیک بهر من در این ایام عمر
    گل نبود او بلکه تنها خار بود

    هی زدم بر دیده و دل با عتاب
    من کجا و این دوچشم پر شراب؟
    کور گردی دیده ، دل پرخون شوی
    تا نگردانید کامم را خراب

     


  • 08/26/11--05:59: کاتولیک‌زاده (chan 2807232)

  •  

     

     

    روزی چهار مرد و یک زن کاتولیک در باری ، مشغول نوشیدن قهوه بودند.


    یکی از مردها گفت : من پسری دارم که کشیش است. هرجا که میرود مردم او را "پدر" خطاب میکنند.

    مرد دوم گفت : من هم پسری دارم که اسقف است و وقتی جایی میرود مردم به او میگویند " سرورم"!

    مرد سوم گفت " پسر من کاردینال است و وقتی وارد جایی میشود مردم میگویند او را "عالیجناب" صدا میکنند.


    مرد چهارم گفت : پسر من پاپ است و وقتی جایی میرود او را "قدیس بزرگ" خطاب میکنند!


    زن حاضر در جمع نگاهی به مردان کرد و گفت : من یک دختر دارم. ۱۷۸ سانت قدش است ، بسیار خوش هیکل با موهای بلوند و چشمهای روشن .


    وقتی وارد جایی میشود همه میگویند : "وای ! خدای من ! "

     

     


  • 08/31/11--04:07: دیشب خدا را در خیابان خواب دیدم (chan 2807232)

  •  

     

    دیشب خدا را در خیابان خواب دیدم

    در گرگ و میش سرد تهران خواب دیدم

     

    از تختخوابی که نخوابیدم پریدم

    پیراهنی سر در گریبان خواب دیدم

     

    با چای تلخ و قند قدری بحث کردم

    دست خدا را دور لیوان خواب دیدم

     

    معنای لبخند پر از شک پدر را

    در اسکناسی لای قرآن خواب دیدم

     

    می خواستم از فال تلخم دور باشم

    انگشت خود را توی فنجان خواب دیدم

     

    دیدم کسی تنهائیش را دور می زد

    لبخند شب را دور میدان خواب دیدم

     

    پشت چراغ قرمزش گل داد و پژمرد

    دسته گلی را زیر باران خواب دیدم

     

    با ترمز یک زن خیابان بند آمد

    دیشب خدا را پشت فرمان خواب دیدم

     

     


  • 10/15/11--11:47: فقط مرگ بر خودم (chan 2807232)

  •  

     

     

    ما زندہ نیستیم و ھمین طور زندگی،
    تبدیل می شود به دروغی ھمیشگی
    شل می کند که سفت شود رودہ ھای شھر
    از جرم و از جنایت و از سقط و ھرزگی،
    از عطر خانمی که تمام پیادہ رو،
    از چرت آدمی که پر از روزمرگی

    ترمز کشیدو پرت شدیم از مقایسه،
    روی جنازہ ھای ھم از بی ارادگی
    مثل کریستال شکستیم و بند زد
    امروز را به روز دگر بی ترانگی
    محض نفس کشیدن یک روز بیشتر
    یا محض لذت از قبل ھم پیالگی،
    با سوسک ھای زرد که با قصد خودکشی
    خوابیدہ اند بین دو دمپایی سگی،
    یا گربہ ھای کوچه ی پشتی ک شاعرند-
    -تر از خروس و چلچله و مرغ خانگی

    ما زندہ نیستیم و نفس ول نمی کند
    ما را به حال خویش در اثناء خستگی،
    در ضلع زیست با کلمات محاورہ،
    در فکر مردمی که ندارند تازگی،
    اندازہ ی مکاشفه ھای معاشقه،
    اندازہ ی مکالمه ھای بگی، نگی

    نه اوج، نه فرود، فقط مرگ بر خودم
    این عمر ھم تمام شد اما به سادگی

     

     


  • 11/23/11--16:44: همسایه (chan 2807232)





  • دیوار به دیوار

    همسایه ی دلت

    می شوم

    اما تو

    مثل شهروندان بالای شهر

    از هم سایه ات

    بی خبری



    این شعر هم به افتخار همکلاسی که اسمشم نمی دونم...

    موفق باشه هرجا که هست هرکی که هست.





  • 01/03/12--12:16: بی ربطی (chan 2807232)

  •  




    دیوارها

    تکیه گاهند

    پل ها

    رابطه

    سرها

    علامت سوال

    دوربین ها آماده

    سیگاری

    مدار نفت را

    دور می زند

     



  • 01/18/12--04:39: maawww (chan 2807232)

  •  

    بعد از آخرین امتحان:

    ۲۸/۱۰/۱۳۹۰

     

    این همه چرای بی پاسخ

    چراگاهی کرده دنیارا

    سیر از هرچه پرسش:

    ..........ما ا ا ا